سيد محمد باقر برقعى
2216
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غارتگر دلها اى تير غمت بر دل عشّاق نشسته * وى برق نگاهت ره ديدار ببسته اى شمع رخت سوخته پروانهء جانها * وى طرّهء گيسوت دو صد بند گسسته اى خال كنار دهنت دانهء هر دام * وى خط تو بر صدر لبت تازه برسته اى نرگس فتّان تو غارتگر دلها * وى مژهء خونريز تو كز بند بجسته ما خيل اسير تو و در بند غم و رنج * چون مرغ گرفتار پروبال شكسته سرمايه ز كف داده و هستى شده از دست * در كوى تو بگرفته مكان با تن خسته آخر نظرى جور و جفا تا كى و تا چند * سرگشته و حيرتزده بين دسته به دسته بر گرد سرايت همگى زار و پريشان * چون « صابر » افسرده به امّيد نشسته اشك حسرت مُردم ازبس در غمت خونابه از دل ريختم * اشك حسرت در پىات دنبال محمل ريختم غافل از من رفتى و وز من خبردارت نبود * من ز مژگان خون دل منزل به منزل ريختم دور دور از كاروان همچون سگان هرزهگرد * آبروى خويش در طىّ مراحل ريختم رخ نگرداندى كه بينى خستهاى اندر قفاست * من مگر بيهوده بذر مهر در گل ريختم كس نديدم سنگدل همچون تو اندر دلبرى * بىجهت اندر رهت جان و تن و دل ريختم مىندانستم كه با من اينچنين رفتار توست * هستى خود را به پايت من به غافل ريختم حاليا در طرّهء زلفت بود « صابر » اسير * اشك چشم و خون دل اندر سلاسل ريختم يا فاطمه معصومه ( ع ) ما را به جهان جز در فيض تو درى نيست * آن را كه رهى نيست در اين در بصرى نيست ما بىسروپاييم و پناهنده در اين در * جز از در احسان تو ما را خبرى نيست بر خاك درت روى تضرّع بنهاديم * بپذير ز رحمت كه بجز چشم ترى نيست آنان كه به اين در سر تعظيم نهادند * زان به ، بر جانانه دگر هيچ سرى نيست تو مظهر تقوايى و جرثومهء عصمت * در پاكى و عفت برحق پاكترى نيست شاهان همگى چشم شفاعت به تو دارند * بر ما نظرى كن كه پناه دگرى نيست اى فاطمهء طاهره ، اى گوهر ايمان * « صابر » كندت مدح و جز اينش هنرى نيست